تبليغاتX
سوغات فرنگ
دعوت از دوستان عزيز

بياييد به شمس العماره برويم.

شمس العماره هم تمام شد. سريال خوش ساختي كه توانست طنز را در لفاظي هاي سبك و نه در حركات قبيح و كودكانه به نمايش بگذارد. همچنان كه تا آنجا كه توانست دامن خويش را به سياست بازي آلوده نكرد. بعد از سريال همه بچه هاي من چنين سريال خوبي نديده بودم.

و حالا دلمان يك بچه دل تنگي مي كند و بايد نرم نرم منتظر چنين طنز خوبي باشيم كه بعد از همسران و خانه سبز شايد كمتر اتفاق افتاده است.شايد شب ها كه به خانه بر مي گرديم دو دندونه دلمان باز شود!

هربار كه اين سريال شروع مي شد پرنده خيال ما هم لب تلويزيون مي نشست و آواز مطالعات فرهنگي سر مي داد.

قدرت و رابطه آن در نقش ها، تعريف هريك از نقش ها به عنوان شخصيتي در جامعه، تجمل گرايي، مد، مصرف كالاهاي كهنه و سنتي در خانه شيك نو، دانش و دست يابي به آن، خوانش دوباره و چندباره سنت شكني، و ... مي تواند دست مايه اي خوبي باشد براي نوشتن و واقعي كردن تمام نظريه هايي كه در حوزه مطالعات فرهنگي مي خوانيم. در واقع به نوعي مشق فرهنگ!

اگر موافقيد كامنت بگذاريد لطفا و در مورد چگونگي بيان نظرات ايده بدهيد.

سپاسگذار

 

 

 

سه شنبه 26 آبان1388ساعت 0:26 توسط فاطمه جناب اصفهانی
تگ ها: یادداشت

 

نقطه شروع درك بورديو از مفهوم عمل(به تعبير چاوشيان) است كه به گمانم منظور قاضيان از تجربه هم همان بايد باشد. بورديو معتقد است هر يك از ما جهان را با زيستن در قالب بدنمان و بي واسطه و منحصر به فرد تجربه مي كنيم. همچنين تفاوت انسان از ساير موجودات ارتباط برقرار كردن بين زبان و تجربه است كه در نتيجه آگاهي و معرفت را براي ما به همراه مي آورد.

پاركر آنجا كه مفهوم عمل بورديو را مي شكافد مي گويد: "انسانها صرفاً به تفسير تجارب شان از جهان نمي پردازند بلكه به نحو فعالانه آن را ايجاد مي كنند"(1386 : 72). آن ها در انجام آنچه بايد انجام دهند مشكلي ندارند و تنها از آن رو به مشورت مي پردازند كه در كاري مانده باشند. او معتقد است فرد و جامعه قابل جمع با هم نيستند اما افراد را بايد موجوداتي جمعي به حساب آورد. او براي تبيين عمل به تفاوت هاي بين كنشگران و تفاوت بين اوضاع تاريخي اشاره دارد و معتقد است اين دو تفاوت شمول و كليت جامعه شناسي را ناممكن مي كند. كه در ذهن من همان مفهوم "گسست" فوكو متبادر مي شود.

با اينحال بورديو معتقد است عمل افراد گذشته، حال و آينده را به هم مرتبط مي كند و حتي پاره اي از آينده را هم به نمايش مي گذارد. و حال سوال از بورديو اينكه وقتي مديا و رسانه اي مانند عمل وجود دارد كه خط قرمز "تاريخ ها" را بر مي دارد چگونه نمي توان از جمعه شناسي خوانشي متصل و پيوسته داشت؟ البته خود مخالف نگاه چنين نگرشي هستم.

اما جنكينز در كتاب پير بورديو سعي كرده است تصوير واضح تري از بورديو را به ما نشان بدهد. اما او از قول بورديو حرف هايي مي زند كه مرا ياد متفكر بزرگ معاصر مي اندازد. او مي گويد:

"ساختار در پس نقاب زندگي روزانه پنهان است و زماني آن را مي يابد كه در جستجوي آن باشد"(1385 : 639). كه اگر دوركيمي نگاه كنيم بايد بگوييم ساختار نيز مانند واقعيت اجتماعي امري بيروني و خارج از جامعه شناس است.

او از" خصوصيت ناآگاه منطق عملي و خلق و خوها در وراي آگاهي" مي گويد و البته اينكه عمل فرد برخواسته از ناخودآگاه و خودآگاه و منطق اوست.

همچنين او به عادت نيز در كنار ريختار مي پردازد.

و همه اين ها باعث مي شود كه فكر كني داري متن گيدنز مي خواني.

مثلاً او وقتي از خلق و خو كه از عناصر عمل است حرف مي زند سه معناي متمايز برايش در نظر مي گيرد:

الف)نتيجه يك كنش سازمان دهنده؛ ب) شويه بودن يا حالت عادت وار و پ)گرايشف رغبت و تمايل.

همه عناصر را جز ويژگي آخر در متون گيدنز خوانديم. حتي بورديو آنجا كه به زمان و خط اتصال عمل براي تاريخ اشاره مي كند گويي به تصوير زمان گيدنز نزديك مي شود.

و آخر اينكه من هنوز بورديو را كامل نخوانده ام اما فكر مي كنم فهم بورديو كار ساده اي نيست. و برخلاف گيدنز كه از سر پيچيدگي و سختي فهم به شيريني درك نائل مي شوي فهم بورديو در آخر تو را به قهوه سردي در فنجان ديگري مي رساند. البته اين اظهار نظر بسيار عجولانه خواهد بود.

 

پاركر، جان. ساخت يابي، ترجمه حسين قاضيان ، تهران، نشر ني،1386.

جنكينز، ريچارد. پي ير بورديو، ترجمه ليلا جوافشاني و حسن چاوشيان، تهران، نشر ني، 1385.

 

 

دوشنبه 25 آبان1388ساعت 23:55 توسط فاطمه جناب اصفهانی
تگ ها: مشق شب

آنتونی گیدنز

 

 

 

گيدنز در فصل دوم كتاب مسائل محوري در نظريه اجتماعي خود، كه ان را در ايران دتر محمد رضايي ترجمه كرده اند در مورد عامليت و ساختار صحبت مي كند.

در ابتدا مي بايست آنچه از دعواي ساختار در چند نسل نظريه پردازي فهميدم بگويم.

بعضي جامعه شناسان مانند دوركيم و ساختارگراها و كاركردگراها و برخي تضادي ها و گستالتي ها در روان شناسي معتقدند كه ساختار است كه جامعه را بوجود مي آورد . به نقش فرد در جامعه بهاي زيادي نمي دهند.

برخي ديگر مانند كنشي ها و مانند زيمل اصالت را به كنش مي دهند و معتقدند كه فرد است كه جامعه را مي سازد و جامعه خيالي است.

و اما گيدنز عجيب و عزيز كه به نظرم در مورد همه چيز فكر مي كند معتقد است عامليت كنش و ساختار هر دو بوجود آمدن جامعه موثرند و با هم رابطه دو طرفه دارند. يعني اگر خوب گوش كني آقاي گيدنز دارد حل اختلاف مي كند و مي گويد صلوات بفرست!

او در اين فصل از كتاب خود به نقد فلسفه تحليلي مي پردازد. و همچنين در مورد نظام و ساختار سخن مي گويد.  من بحث و را در مورد زمان مي فهمم اما ربط ان را با ساختار و نظام متوجه نمي شوم.

براي همين مي روم سراغ كتاب نظريه اجتماعي مدرن و مي خواهم كه يان كرايب با آن زبان ساده و شيرينش در مورد ساختار از نگاه گيدنز بگويد.

او در بخش نظريه بندي ساختاربندي مي گويد:

به نظر  گيدنز جامعه شناسي معمولا‌ ساختار را ويژگي مقيد كننده مي داند در حاليكه ساختار همچون زبان عمل مي كند. درست است كه آنچه را ما مي توانيم بگوييم محدود مي كند اما به ما اين امكان را مي دهد تا بتوانيم صحبت كنيم.

گيدنز سه مقوله ساختار، نهاد و نظام هاي اجتماعي را اينگونه تعريف مي كند:

ساختار: وامدار بودن گيدنز به روش شناسي مردم باعث مي شود تا او ساختار را ناشي از فعاليت روزمره ما تعريف كند.

نهاد: سازماندهي قواعد ضمني)ساختارها( در زمان و مكان. نه مانند كليسا بلكه نوعي كردار اجتماعي كه طي زماني طولاني و در مكان عميقا جايگزين شده است.

نظام هاي اجتماعي: او اين تعريف را با فرق گذاري بين يكپارچگي اجتماعي (دو سويگي كنش گران در موقعيت هاي چهره به چهره) و يكپارچگي نظام ( دوسويگي گروه ها و جماعت ها در خلال زمان و مكان) معرفي مي كند.

گيدنز به ظهور دوباره جامعه مي پردازد و معتقد است ما هم اكنون در جامعه طبقاتي زندگي مي كنيم كه شكل تحول يافته عشايري و تقسيم كاري است. و خاصيت اين جامعه يكپارچگي اجتماعي و نظام بالا است. و تفكيك شهر و روستا در آن معنا ندارد چراكه هر دو در يك محيط خلق شده اند.

كه من قسمت آخر را متوجه نمي شوم.

اميدوارم بعد از جلسه امروز در مورد ساختار چيزهاي بيشتري براي نوشتن داشته باشم.

 

سه شنبه 12 آبان1388ساعت 10:0 توسط فاطمه جناب اصفهانی
تگ ها: مشق شب
 

 

یک. سالن اجلاس سران. همایش تقدیر از نخبگان. ساعت ۸ صبح

یک هفته است که از برگزیده شدن همسرم در جشنواره فارابی مطلع شده ایم. مسئولین برگزاری تاکید کرده اند که جایزه را حتما از دست رئیس جمهور خواهید گرفت و ما گفته ایم: به!به! چه شود!

ساعت از ۱۱ هم گذشته که آقای رئیس جمهور نیامده اند. کمی بعد مهمانان ردیف اول سالن را ترک می کنند تا مقام بالاتر از خود را استقبال کنند.

آقای مشایی وارد می شود.

از میان سخنرانی ها صحبت های دکتر مجتهدی بیشتر به دلم می نشیند. باقی مرا مجبور می کنند به خواندن کتاب فوکویی که با خود آورده ام بسنده کنم.

هنگام اعطای جوایز عکاس ها و فیلمبردارها دور سن خیلی کوتاه را می گیرند و تو هیچ چیز نمی توانی ببینی.

چند پروفسور در جلسه حضور دارند که روی ویلچر نشسته اند و قرار است از آن ها هم تقدیر شود. اما هنگام دریافت جایزه وقتی یک نفر با مشقت از بین پله ها و میزها ایشان را پای سن می رساند این سوال مطرح می شود که از اینجا به بعدش چی؟

صحنه غم انگیزی است.

 ثانیه هایی بر آن مرد بزرگ می گذرد تا آقایان روی سن به این فکر بیفتند که اینجا آن ها باید تشریف بیاورند پایین. دیر می آیند و نه همه شان. و این ثانیه ها تلخ است خیلی تلخ!

بعد از اعطای جایزه هول هولکی به برگزیدگان که بعضی بیشتر از ۱۰ سال روی اثرشان کار کرده اند، نوبت سخنرانی آقای مشایی می رسد.

دلم می خواهد این سخنرانی را گوش کنم. شاید بازتاب ایشان در رسانه اشتباه بوده است و ما را به خطا افکنده.

ایشان در مورد فلسفه وجودی انسان صحبت می کنند. تمام مدت دکتر مجتهدی را زیر نظر دارم که تقریبا پشتش را کرده است به سن و بی تاب است.

آقای مشایی در حضور استادان بزرگ فلسفه هر چرتی را به هم می بافند تا سالن خالی می شود و همه می روند. شنیدن این رجزها که : اگر حرف ناحساب می زنم بگویید! به یخ کردن ناهار نمی ارزد.

 

دو. تالار شریعتی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. نشست مطالعات فرهنگی و ارتباطات، چالش های پیش رو و تنگناها

از صبح با خودم کلنجار رفته ام که بروم یا نروم؟ آخر تصمیم می گیرم به احترام دعوت دکتر رضایی بروم.

هوا بارانی است و ماشین نیست. یک ساعت و نیم در راهم و وقتی به سالن می رسم جای نشستن نیست. همه چیز به نظرم عجیب می آید. چرا کسی در مورد آنچه یه خاطرش دعوت شده ایم صحبت نمی کند؟ چرا فضا شبیه شب شعر است؟ این مجری چه قرابتی با جلسه دارد؟ چرا همه با هم دعوا دارند. دقایقی قبل چه اتفاقی افتاده است که همه مهمانان تا این حد ناراضی اند؟ و راستی اگر حرفی برای گفتن ندارند و خودشان هم این را می گویند چرا دعوت شده اند و از همه بدتر دعوت را پذیرفته اند؟

دلم می خواهد در مورد وضعیت فعلی مطالعات فرهنگی در کشورم بدانم. هیچ چیز دستگیرم نمی شود.

جلسه تمام می شود.

شب است. ماشین نیست. ساعت از ۹ گذشته است که به خانه رسیده ام. و طی زمانی که گذشته نود بار از خود پرسیده ام چرا رفتم؟ ارزش وقتم بیشتر نبود؟

 

آخر. سن مقوله عجیبی است.

سن کلا مقوله عجیبی است. جایی که مرتفع تر از سطح گفتگو است و در آن دو اتفاق می افتد. اول اینکه تو اندیشه ات را می بری آن بالا تا کمک کلام خودت را به دیگران معرفی کنی. دوم اینکه تو قبلا با اثرت، اندیشه ات را معرفی کرده ای و حالا قرار است در حین اینکه به دیگران معرفی ات می کنند برایت دست هم بزنند.

هر دوی این ها مرا یاد رقص می اندازد. رقص های کولی وار قشنگ. رقص فیلم شکلات. و رقص های شاد اسپانیایی، استریت ها و .....

اما این رقص با تمامی رقص ها فرق می کند.

اینبار فرهنگ است که می رقصد اما نه بر سن که بر دار!

داری آویخته که بر پا کنندگان آگاه یا نا آگاه داشته و دارد.

و فرهنگی که بی خیال طناب آویخته به دست زدن های مخاطبان می رقصد.

 

لطفا  برای مرثیه فرهنگ دست نزنید؛ بگریید.

 

 

 

دوشنبه 11 آبان1388ساعت 11:51 توسط فاطمه جناب اصفهانی
تگ ها: یادداشت
 

 

همسر عزیزم

جناب اقای محسن حسام مظاهری

انتخاب شما را در جشنواره فارابی به خاطر نگارش کتاب رسانه شیعه، تحقیق بزرگ و پر زحمتتان تبریک می گویم.

امید که این کتاب میان هزاران درخت دیگر از اندیشه و قلمتان آسمان ایران ما را تازه تر کند.

در سایه خدای عزیز بمانید و بمانید!

 

 

یکشنبه 3 آبان1388ساعت 1:44 توسط فاطمه جناب اصفهانی
تگ ها: با خبر باش

 

 

 

حرف هاي منثور بنيامين در مقاله قصه گو[1] بيش از هر چيز مرا با خود به تعزيه برد. تعزيه اي كه وقتي در آثار مكتوب شرحش را مي خواني هنوز مي تواني ابهت و روايتش را احساس كني. تا آن جا كه گاه دلت مي خواهد عطاي اين دنياي مثلاً مدرن را به لقايش بفروشي و در چند دهه اي از گذشته باشي. نشسته بر يكي از آن سكوها كنار مردم و تعزيه تماشا كني بي هيچ تفكري كه چرا و چرا. و من اندك تجربه اش را دارم از روزهاي پرتعزيه در خوانسار.

شايد اگر بنيامين در فرهنگ من زيسته بود و مثلاً تعزيه اي را در تكيه دولت ديده بود، در كنار تامل در آثار نيكلاي لسكوف در مورد تعزيه نيز تامل مي كرد و مي نوشت.

او در بخش آغازين نوشته اش در مورد قصه گو مي نويسد: تو گويي چيزي را از ما گرفته اند كه از ما بيگانه ناشدني مي نمود و امنترين مايملك ما بود؛ توانايي تبادل تجربه ها.

مي گويد: رمان آمد و ارزش تجربه سقوط كرد؛ رمان آمد و ذات خود را با كتاب پيوند زد و با خود زمان آورد ؛ و رمان آمد تا زوال قصه گويي باشد.

 انگار كه بنيامين قصه گو را پيامبري مي داند كه رفته است و در كوله بارش حماسه را، تجربه را و حكمت را با خود برده است.

 و اين شد كه ما مردم زمانه رمان و داستان كوتاه پر شديم از خواهش دانستن اطلاعات كه علاوه در رمان و داستان كوتاه آن را در روزنامه و رسانه هاي جمعي ديگر نيز مي توان يافت. اطلاعاتي في نفسه فهم پذير.

شنونده قصه همنشين قصه گو است؛ اما خواننده رمان بيش از هر خواننده ديگر منزوي است. و ...

نمي دانم وقتي كنار قصه گو تعزيه خوان مي گذارم در مقابلش كنار رمان چه بايد بگذارم؛ مداحي هاي جديد؟ تئاترهاي عاشورايي؟ نمايشنامه هاي تلويزيوني و راديويي؟ اما فكر مي كنم تعزيه بسياري از ويژگي هاي قصه، و تعزيه خوان بسياري از ويژگي هاي قصه گو را دارند.

اما شايد بايد حرف تلخ دكتر پرسش را در كلاس جامعه شناسي ادبيات پذيرفت كه نگران مردم زمانه اش هست اگر حافظ مي خوانند؛ چرا كه حافظ براي عصري بوده كه گذشته است و عصر من شاعر خود را اقتضا مي كند و اگر ندارد و هنوز دارد ادبيات گذشته را مرور  مي كند يك جاي كار مي لنگد.

شايد قصه و تعزيه نيز رفته اند تا ژانرهاي خياباني جايگزين آن ها شوند. ژانرهايي كه "خود"شان، روايتشان و سبك زندگي شان مانند عشق شان خياباني شده است.

همينقدر مي دانم كه اگر بنيامين امروز دلش براي قصه شنيدن تنگ شده است دل من براي تعزيه ديدن تنگ شده است.

 

 


[1] والتر بنيامين، قصه گو: تاملاتي در آثار نيكلاي لسكوف ترجمه مراد فرهاد پور و فضل الله پاكزاد، ارغنون، سال سومف شماره 9و10.

یکشنبه 26 مهر1388ساعت 14:47 توسط فاطمه جناب اصفهانی
فصل هفتم كتاب نظريه اجتماعي مدرن.از پارسونز تا هابرماس را با ترجمه عباس مخبر و چاپ نشر آگاه مي خوانم تا پاسخ سوالي را كه نويسنده ابتداي فصل مطرح كرده بيابم:

نظريه ساختار بندي: يك چيز به نام جامعه شناسي وجود دارد. چيزي به نام جامعه وجود ندارد.

قسمتي از حرف هاي كرايب را مي فهمم اما نمي توانم ارتباط آن را سوالي كه در ابتدا طرح كرده پيدا كنم. پس نمي توانم هيچ 500 كلمه اي از دركم از مقاله بگذارم.

راه چاره آنكه بايد بار سفر بست و كل كتاب را كه هنوز نخوانده ام خواند. چرا كه به نظر مي رسد اين فصل ها به هم متصل اند. پس مي خوانم تا بفهمم.

 

 

سه شنبه 21 مهر1388ساعت 6:59 توسط فاطمه جناب اصفهانی
تگ ها: مشق شب
در اخبار همشهری آنلاین یان خبر را دیدم که لینک آن را هم می گذارم:

به گزارش همشهري‌آنلاين در اين همايش كه از سوي معاونت پژوهش‌هاي فرهنگي و اجتماعي مركز تحقيقات استراتژيك مجمع تشخيص مصلحت نظام برگزار مي‌شود، علاوه بر دكتر اسلامي ندوشن، سخنراني با موضوعات زير سخن خواهندگفت:

دكتر مسعود عالمي ـ آينده هويت ملي در فرآيند جهاني شدن، دكتر ناصر فكوهي ـ هويت‌هاي جماعتي فرهنگي در ايران؛ واگرايي و همگرايي، دكتر سيد رضا صالحي ـ مدل حل منازعات قومي در ايران، دكتر سيد رحيم ابوالحسني ـ گرايش يا جهت‌گيري هويت ملي در آينده، حسين اكبري ـ آينده تحولات قومي در كشور، دكتر علي كريمي مله ـ پيش‌بيني تحولات هويت قومي در ايران، دكتر حميد احمدي ـ نسبت جهاني شدن و هويت ملي در ايران، دكتر عبدالامير نبوي ـ خوزستان در آينده هويت ملي ايران، دكتر افشين زرگر ـ روند ملت‌سازي در جمهوري آذربايجان: علائق و نگراني‌هاي ايران، صادق جوكار ـ ظهور و گسترش هويت جمعي ديني متعارض با ساختارديني كشور (نوبنيادگرايي اهل تسنن ايران)، دكتر ابراهيم حاجياني ـ آينده‌شناسي هويت ملي در ايران، دكتر احمد گل‌محمدي  ـ آينده تحولات هويت ملي در ايران،دكتر علي قنبري ـ نگاهي به آينده هويت ملي ايرانيان، عقيل دغاقله ـ آينده تحولات قومي در خوزستان.

اين همايش ساعت 8 صبح سه شنبه 14 مهر در محل ساختمان آفتاب واقع در ضلع جنوبي پارك نياوران افتتاح شده و تا ساعت 17 و 30 دقيقه ادامه خواهد داشت.

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=98053

 

 

 

یکشنبه 19 مهر1388ساعت 5:37 توسط فاطمه جناب اصفهانی
تگ ها: با خبر باش

 

 

كتاب هاي زيادي را روي هم چيده ام و برده ام بالا تا ارتفاع سيب هاي سرخ و سفيد ظرف بلور پايه دار.

مطالعات فرهنگي دومينيك و نظريه هاي فرهنگي هم.

مطالعات فرهنگي استوري و همان به اهتمام دكتر كاظمي.

و افسون زدگي جديد و صنايع فرهنگي.

اما

دلم مي خواهد اولين مقاله را كه مي خوانم به قلم جلال باشد. و اتفاقي مقاله اي را پيدا مي كنم كه با حالم جور مي شود.

غرب زدگي اش را كه باز كني دهمي نه يازدهمين مقاله اين عنوان را دارد:

فرهنگ و دانشگاه چه مي كنند؟

در همان ابتدا مي گويد:

" از نظر فرهنگ ما درست به علف خودرو مي مانيم. زميني باشد و دانه اي از جايي دم باد يا بر منقار پرنده اي بر آن بيفتد و كمي باران هم كمك بدهد تا چيزي برويد. درست همين جور آن هم حيات نباتي آن هم به تصادف رها شده و خودرو. ... هيچ نقشه اي از پيش نيست. ... توجه به كميت هنوز مسلط بر عقول فرهنگ است. و هدف نهايي فرهنگ؟ گفتم."

البته جلال به فرهنگ اميدوار است كه دلايلش را در مقاله اش مي آورد. من اما هنوز در مورد فرهنگ خوب نمي دانم اما در اين صباح كه مشق فرهنگ مي كنم _ تا شايد نتيجه سياهه اي شد كه ماند _  بر اين باورم كه فرهنگ به اين شيوه و متون خواندني و محصور شدن تمام داده ها و نگاشته هاي فرهنگي داخلي در قالب و چارچوب نظريه پردازان غير داخلي سوغاتي است از فرنگ!

اميدوارم تا پاياني خلافش بر من ثابت شود. آنوقت عنوان اين دفتر را هم تغيير خواهم داد.

تا بعد چه پيش آيد.

پس

بسم الله

 

 

سه شنبه 14 مهر1388ساعت 11:43 توسط فاطمه جناب اصفهانی
تگ ها: یادداشت
 

آنچه در مورد  crisis social theory يافتم در لينك هاي زير مشاهده مي شود:

http://www.jstor.org/pss/1388975

http://eonic-effect.net/Oed_para/ch1_page3.htm

 

 

سه شنبه 14 مهر1388ساعت 11:16 توسط فاطمه جناب اصفهانی
تگ ها: مشق شب